مير تقي الدين كاشاني

664

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

حسن تو بىنظرى نيست كه با ديدهء پاك * ناظر روى تو صاحب‌نظرى نيست كه نيست گلشنى مىكِشد ار بر سر آن كوى ، دلت * برحذر باش كه آنجا خطرى نيست كه نيست * * * اگرنه پرتو حسنش به گلشن افتاده‌ست * چه آتش است كه گل را به خرمن افتاده‌ست گذشت داغ غمش ز استخوان به مغز رسيد * دلا بساز كه نانت به روغن افتاده‌ست چو آفتاب كه در خانه افتد از روزن * ز ديده مهر رخش در دل من افتاده‌ست ز دشمنان به سوى دوستان پناه برند * كنون چه چاره كه آن دوست ، دشمن افتاده‌ست چو رفت گلشنى از كوى او سوى گلشن * شده ز گلشن و در كنج گلخن افتاده‌ست * * * از ماه رخت شمع شب افروختن آموخت * وز آتش جانسوز دلم ، سوختن آموخت جمع از چه سبب شد دل صد پارهء غنچه * خارش مگر از تير تو ، دل دوختن آموخت دور از تو ز شادى جهانم خبرى نيست * زان رو كه دلم بىتو غم اندوختن آموخت يك ذرّه وفا زان مه بدمهر نديدم * گويا همه درس ستم آموختن آموخت بلبل ز دل گلشنى آموخت فغان را * گل ز آتش رخسار تو افروختن آموخت * * * خون ز چشمم در رهش با اشك گلگون مىرود * زان بود پاى سگش گلگون ، كه در خون مىرود